تبليغاتX
قلم سپید


قلم سپید

::::سیاه و سفید فرق ها دارد ... :::

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 16:24 توسط قلم سپید| |

زلفم بر باد ! روحم در گردش افلاک ! ذهنم در سیر آفاق !خستگی شب و اعماق سکوت آن ! درد دل و دل درد آن  ! زندگی سخت و سختی زندگی ! شور شیرین و فرهادی من ! رحمی کنید بر من مسکین!!فریاد رسی خواهم ! تنهایم ! بندگی و آزادی آن ! زلفم حلقه ! اسیر بند آزادی ! غم میخورم و شادم ! قد برافراشتم ولی خاک پایم بسی زیباست! شمعم ولی عجیب بی نورم ! تاریکم در زیر نوری که کورم کرده!! صبحانه ام چای و شکر لیک قبلش سیگار ! ترک سیگار و عشق سیگار (بر گرفته از فیلم آرامش با  دیازپام 10 ) و عشق دنیا و دنیای عاشقی !

رلفم بر باد ! روحم در گردش افلاک ! ذهنم .... 

زلف ندهی بر باد ...



یه شبایی چه شبایی میشه ! چه شبایی یه شبایی میشه ! ( امشب چه شبی شده واسم ولی چرا امشب که فرداهاش کلی کار دارم ... دنیا همینه ! همینه دنیا ! ... همه چیش - سکع رب ( از چپ به راست بخون ) - ... آره زلفم بر باد .. . .  



نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:59 توسط قلم سپید| |

باز ما ماندیمو شهر بی تپش  ... و آنچه کفتارست و گرگ و روبه است ...

     گاه میگویم فغانی بر کشم ...

                     باز میبینم صدایم کوته است ....

... دریغ ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:35 توسط قلم سپید| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:18 توسط قلم سپید| |

جالب ترین هدیه مسئولین به دانشجویان ...

خیلی ممنون ! آفرین !

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:8 توسط قلم سپید| |

محرم که میاد دلم غم دار میشه ! محرم این دفعه واسم متفاوته ! امام حسین دلمون خونه . به خدا نمیخوام سیاسیش کنم نه دلم از این خونه که اعتقاداتمونم داره میره ! اعتقاداتمونم به خاطره این ناخقی که به نام اسلام میشه داره پرپر میشه ! همه ساله عشقه اینو داشتم که محرم بیاد بریم هیئتا واسه مظلومیتش گریه کنم ! همه این حرفا رو هم قبول دارم که گریه کردن فقط هدف نیست ! ولی خوب گریمونم میگیره دست خودمون نیست به خدا ! یا امام حسین خودت یه کاری کن که تو این سختی های روزگار ! تو این نامردمی ها ! تو این ظلم و تو این ستم لا اقل دلمون خوش باشه که یه کسی ته دلمون هست که همین جوری مظلوم بود و مظلوم کشتندش ! نمیدونم خودمم فکر میکنم که آدمش نیستم اینجوری از امام حسین دم بزنم ولی خوب شنیدم برا امام حسین ریا هم کنی دست گیری میکنه.  ! یا حق .
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:57 توسط قلم سپید| |

(شهادت اقتخار پاکی است برای ملت ما آن راهم ... ؟؟؟!!!)

شهید شدن کردان بررسی می شود کد مطلب : 35610 خبرگزاری فرارو   fararu.com

اینحاست که میگویم  همانطور که پینوکیو به وصال رسید شهید کردان شدنم بعید نیست !

خدابا از چه نالیم دیگر ؟!

یا حق( خدا رحمتش کنه به قول یه سری رفت دیگه ! )

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:47 توسط قلم سپید| |

اگر شریعتی روشنفکر بود چرا سیگار میکشید ؟!

این جمله ایه که تاحالا خیلی ها پرسیدند ؟!

چرا !؟ آیا اصلا سیگار منافاتی با روشنفکری داره ؟! نمیدونم جوابش صفر و یکیه ؟! به قول یکی از دوستای سیگاری اصلا همین که سیگاری بوده روشنفکر بوده ؟! نمیدونم شاید یه چیزی فراتر :

از برهان خلف استفاده میکنم ! اصلا شریعتی روشنفکر محسوب میشه ؟!


این سوالها سوالای من نیستا!!!!!



نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:14 توسط قلم سپید| |

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در آن كسى را مى‏گمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد و حال آنكه ما با ستايش تو [تو را] تنزيه مى‏كنيم و به تقديست مى‏پردازيم فرمود من چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد .

دو سه روزیه شروع کردم قرآنو یه بار از اول بخونم ! ! نه واسه ثواب کردن واسه ایمان آوردن ! حس میکنم تا الان از رو

عادته که میگفتم مسلمونم ! ولی خیلی کند پیش میرم ! میدونین مثلا آیه 30 سوره ی بقره الان نیم ساعتی

میشه منو دیوانه کرده ! نمیتونم بفهمم خدا چی میگه ! یه لحظه  فکر کردم خدا داره شوخی میکنه !

به نظرتون خدا چی میدونه !؟؟!!

کمکم کنید ...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:3 توسط قلم سپید| |

...بوی یاس تمام شد. همان بوی یاسی که حیاط را برداشته بود و به آسمان برده بود. دیگر چیزی نبود که ما را نگه دارد. از بالای آسمان به زمین افتادیم. شاید بخاطر قانون جاذبه؛ البته همان قانون جاذبه بود که ما را آن بالا نگه داشته بود. جاذبه‌ی نیوتنی و خورشید که نه؛ جاذبه‌ی مهتاب و ماه را می‌گویم. روی زمین افتادیم و اشک هایمان محکم روی زمین ریخت و شکست؛ دلمان. تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم‌تر می شود، دل است! دل آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش، تا شیره‌اش در بیاید.. حکما شیره‌اش هم مطبوع است...

این متنی که خوندید گوشه ای از رمان <<من او >> ی رضا امیرخانی است . اگر خونده باشید که در جریان داستان هستیدو ... اما اگر نخوندید یه خلاصه ای از داستان رو براتون میگم شایدم کار درستی نیست ولی میگم شاید وسوسه بشیدو یه بار بخونیدش . به نظرم فوق العاده بود ...

کتاب من او داستان زندگی یک خانواده اصیل ایرانی است  از حوالی سال های کشف حجاب در ایران .به نظر من ابن کتاب تمام سلیقه ها را راضی می کند چون در آن هم مطالب سیاسی ،اجتماعی، عرفانی،عاشقانه وجود دارد و هم به طور کلی تمام جنبه های زندگی انسان را در بر می گیرد .قهرمان داستان که یک فصل در میان راوی داستان هم می شود "علی فتاح" است و محوراصلی رمان پیرامون عشق او به" مهتاب" است که با همرامی" درویش مصطفی" تبدیل به عشقی الهی و واقعی می شود .
اگر مدت هاست که رمان به معنای واقعی نخوانده اید من او گزینه خوبی است.

من او نوشته" رضاامیرخانی"است و توسط انتشارات "سوره مهر" به چاپ رسیده است و چاپ 23 آن در سال 87 منتشر شده است.

ببخشید طولانی شد ولی ارزششو داره که ازش تعریف کنم چون خیلی به این کتاب علاقه مند شدم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:29 توسط قلم سپید| |


Design By : Night Skin